

ارسال شده در 1 | 7 دیدگاه »

یک سال گذشت. دوروز پیش تولد من بود. به اندازه یک سال بزرگتر و پیرتر شدم. وقتی به ابن مدت نگاه میکنم و خاطرات رو ورق میزنم، میبینم خیلی اتفاقهای مختلفی افتاد.
تولد سال پیشم با تغییر قیافه چشمگیرم همراه بود. نگاههای عجیب اطرافیانم برام خیلی جالب بود. بعضی نمیشناختن منو، بعضی هم مبهوت نگام میکردند.همه ی اینا گذشت و تو این مدت با دوستای زیادی آشنا شدم که قبلا فکرش رو هم نمیکردم بین دوستام حضور داشته باشن.
یک سال بزرگ شدم!!! تحملم بیشتر شده، بهتر میتونم فکر کنم، شناختم رو خیلیا بیشتر شد، بعضی ها رو تا حدی پاک کردم و به بعضیا نزدیکتر شدم.
رفتن حامد شاید بزرگترین اتفاقی بود که کنار اومدن با نبودنش هنوز راحت نیست. جاش خیلی جاها خالیه و دلم براش کلی تنگیده. همین که میدونم داره مرحله مرحله پیشرفت میکنه کلی خوشحالم میکنه.
مهدی رو باید پرستید. تو هر زمینه ای هم گوش خوبیه، هم آدم رو آروم میکنه، هم روحیه میده و هم لبخند رو لب آدم میاره! هر چی بگم کم گفتم.
جعفر ته عقل و منطقه. تو همین فاصله ی یک سال شبا رفتیم بیرون، حرف زدیم، فکرامونو رو هم ریختیم و مشورتهایی که بهم داد راهگشا بود.
یه نگاه ویژه به مملی باید داشته باشم. یه فرصت عالی برای درس خوندن بهم داد، چند بار توی مسافرتهاش منو همراه خودش برد و منو به آرزویی که همیشه داشتم، یعنی سفر، رسوند، و البته کلی خوبی های دیگه که اگه بخوام بگم تمومی نداره.
احسان برام تو یه شرکت کار پیدا کرد و تونستم اونجا کارآموزی بگیرم و بعد چهار ماه، برای دو ماه هم استخدام بشم. این یکی از کارهای بزرگی بود که تو این چند وقت برام انجام داده.
هوشمند، امیرحسین، احمدی، حسن و حسین جزو کسایی بودن که لحظه های خوبی رو مثل همیشه با هم داشتیم و هر چند وقت یه بار همو میدیدم و از با هم بودن لذت میبردیم و میبریم.
گلریز! یه دوست با طرز فکر عجیب و خاصش تو رفاقت! شاید به جرأت بتونم بگم همتا نداره. آرام بخش، مهربون، با مرام و کلی چیزای دیگه. خیلی موقع ها بین چتهامون، جمله هاش رو یه گوشه مینویسم و کلی هم به حرفاش گوش میدم.
گلرخ منو با یه عکسی که گذاشته بودم توی صفحه ام و داشتم چایی میخوردم، اد کرد. و کاش زودتر اون عکسو میگرفتم و زودتر همو میشناختیم. اوه تا کتاب خوب بهم معرفی کرد و قرار بود یه پروژه رو انجام بدیم که فکر نکنم عملی باشه، آخه خیلی سرش شلوغه.
دنیا رو فکر کنم با یه بلاگ انتقادی در مورد جامعه و تبعیض های توش شناختم… نگاه عالی و زیبایی به همه چی داشت… کم کم قرار شد یه گروه بسازیم اگه بشه برای ساماندهی وضع وخیم، که هنوز فرصت صحبت و بحث در موردش فراهم نشده. یه دوست خوب با بلاگهایی که ارزش خوندن داره.
توی این فاصله با نازنین هم آشنا شدم و فهمیدم هنوز هم آدمای صاف و ساده پیدا میشن. کسایی که خیلی مهربونن و میشه همه ی درونشون رو توی رفتارشون دید.
مریم، آذین، علی حکیم، دانیال و المیرا رو هم کم و بیش شناختمشون و بعضی وقتا با هم صحبت کردیم، از دلخوری ها گفتیم و سعی کردیم دوستی ها رو حفظ کنیم. با مریم هم کلی در مورد عکس و اینا گپیدیم
توی مسافرتی که چند وقت پیش رفتیم شمال، با رضا حریه، آرین، معین، گلناز، علی و اشکان آشنا شدم. آدمایی که متفاوت بودن. تأثیری که از اونا گرفتم کم نبود. رضا و آرین گوله ی انرژی بو
دن، معین در کمال آرامشی که داشت، مملو از حرکات مختلف و روحیات متفاوت بود. گلناز هم که با مزه و شیطون
حسین امینیان رو که نگو! آدم احساس راحتی باهاش داره، زود گرم میگیره و سعی میکنه تا جایی که جا داره و امکانش هست مرام بذازه.
حسین پورخلیلی! تعداد دفعاتی که دیدمش از انگشت های یه دست بیشتر نیست ولی هر دفعه اش، چند روزی رو با هم بودیم. خوش برخورده، مهربونه و حواسش به خیلی چیزا هست. عید که خیلی به خانوادش زحمت دادم.
از مصطفی (مصی جون)چی بگم؟ امممم… دوازده ساله همو میشناسیم و این اواخر دوباره همو زیاد میبینیم. افکت های صداش فوق العاده، باحال و جالبه. کلی با هم خاطره داریم.
آیه و منیره از دوستای فرندفیدم هستند. این چند هفته خیلی بهم کمک کردن. توی بعضی شرایط تنهام نذاشتن و کلی راهنماییم کردند. خصوصا در مورد وبلاگ و اینترنت.
اینا کسایی بودن که تو این یه سال شناختمشون، یا بیشتر باهاشون ارتباط داشتم و میتونستم ازشون اسم ببرم. اگه کسی جا موند، شرمنده
از همه دوستام که همراهم بودن، تو بهترین و بدترین شرایط، ممنونم. و از خانواده محترم رجبی که در تهیه این مجموعه ما را یاری کردند تشکر مینمایم :دی
احساسم نسبت به پارسال، دوستای بیشتر و بهتر، اعتماد به نفس بالاتر و راضی بودن از زندگیه. امیدوارم سال خوبی در کنار خونواده و دوستام برام باشه
ارسال شده در 1 | 32 دیدگاه »
بچه ها زورکی مجبورم کردند یه وبلاگ در وردپرس بسازم، تازه خودشون هم اومدن و تنظیمات رو دست کاری کردند. دیگه اینکه حتی این پست رو هم خودم ننوشتم و یکی ديگه داره مینویسه. اگه خدا بخواد به زودی شروع میکنم
ارسال شده در بدون دسته | 5 دیدگاه »

رکورد خانواده شکست… البته نمیدونم رکورد دار کی بود! ولی قطعا فرسنگها فاصله داشت با این رتبه… احتمالا حالا حالا ها هم شکسته نخواهد شد! این فک و فامیل که ما میشناسیم، ماشالا توی باقالی ها سیر میکنن و خواهر جان همه رو شگفت زده کرد
رتبه ی 70 توی کنکور سراسری مبارکت باشه و حالشو ببری
ارسال شده در 1 | 18 دیدگاه »
ارسال شده در 1 | 7 دیدگاه »
هرگز در زندگی تنها نبوده ام. همیشه آدمهایی را داشته ام که یاورم باشند. که از خوبیهای زندگی برایشان بگویم. گاهی فکر می کردم تنهایی چطور می تواند باشد؟ اینکه عصرها بیایی توی یک خانه خالی . اینکه آخر شب کسی نباشد بهش شب به خیر بگویی. این روزها فکر می کنم شاید اینکه من ، هرگز در زندگی فرصت تنهایی نداشته ام هم خیلی خوب نبوده است. این روزها فکر می کنم که شاید بهتر باشد مدتی تنهایی را تجربه کنم. همیشه فکر می کردم دوستش ندارم. همیشه دوست داشتم دور و برم پر از آدمهایی باشد که دوستشان دارم. که دلشان می خواهد گوشه ای از بار زندگیم را به دوش بکشند. و دلم می خواهد گوشه ای از زندگیشان را من جلو ببرم. همیشه از تنهایی می ترسیدم. از اینکه هر روز عصر کسی را نداشته باشم تا برایش تعریف کنم همه احساسم نسبت به امروز چیست. همه اتفاقات روز را. همه خوشی ها و بدیهایش را. فکر می کنم همیشه این ترس کشنده ته ذهنم بوده که تنهایی نمی توانم زندگی کنم. وقتی به زنان تنهایی فکر می کردم که توی فامیل می شناختم همیشه احساسم این بود که چقدر بد است آدم تنها باشد. حالا امروز است که می فهمم دقیقا همین ترس را باید زودتر می شناختم و برایش برنامه می ریختم. حالا که شرایط زندگیم اجازه تنهایی به من می دهد دارم به زندگی تنهایی فکر می کنم. به کافی شاپ رفتن تنهایی. به سینما رفتن تنهایی. به یک خانه ساکت خالی که همه عصر و بعد از ظهرهایم را باید پر کند. می دانم برای ادامه راه باید این را هم یاد بگیرم. می دانم باید بالاخره روزی بر این ترس قلبه کنم. تنهایی هم می تواند لذتهای خودش را داشته باشد. هنوز برایم لذت تنهایی قابل درک نیست. ولی خوب می دانم برای اینکه بتوانم روزی باز هم محکم بایستم باید این ترس را کنار بگذارم. اتفاقا فکر می کنم انسانها نیاز دارند با همه ترسهایشان مواجه بشوند وگرنه زندگیشان هیچ ارزشی ندارد. آدمی که سختی نکشد هرگز نمی تواند محکم بایستد. می خواهم محکم بایستم. می خواهم بدانم تنها بودن چگونه خواهد بود. می خواهم مطمئن شوم که می توانم به کسی تکیه نکنم و موفق بشوم. می دانم برای مدتی تنهایی را نیاز دارم. هنوز مطمئن نیستم بتوانم بار سنگین غصه تنها بودن را تحمل کنم یا نه. گمانم باید راهی داشته باشد
——————————-
پی نوشت:
جدایی خیلی سخت است. این روزها فقط امید به آینده است که سرپایم نگه می دارد
حرفای دلم بود که نیلوفر خیلی قشنگ بیان کرده بود… شاید حرف یه چند تا از دوستامم باشه، نمی دونم
ارسال شده در 1 | 7 دیدگاه »
ارسال شده در 1 | 4 دیدگاه »

ارسال شده در 1 | 7 دیدگاه »

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان
چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند
ارسال شده در 1 | 6 دیدگاه »